تبليغاتX
*** مشاور عشق چت روم جديد و ايجاد محلي براي آپلود عکس هاي شما وتالار گفتمان جديد براي شما از امکانات جديد گروه ماست****گروه عشق نفرتي**** *** عشق نفرتی چت روم جديد وتالار گفتمان براي تمام دوست داران عاشقانه ها مشاوره عشق






عشق نفرتی

فریاد رس من!! کجایی؟؟؟ (مشاور عشق) مشاور مشکلات عشقی شما

عشق را دوسیت دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
-----------------------------------------------
وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند
-------------------------------------------
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
----------------------------------------------
شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
 
نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 2:13 توسط رضا خداپناهنده|

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بند هاي من و توست ، اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست ، اگر كلمه دوستت دارم پايان دهنده جدايي هاست ، اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست ، اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست ، پس با تمام وجود فرياد مي زنم دوستت دارم.

 سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

 دلخسته از امروز و فرداي بهارم چيزي شبيه باد و باران كوله بارم باران نمي بارد ولي امشب به جاي يك آسمان بي تو نشستن گريه دارم در دفتر بي سرنوشتيهاي دنيا من چكنويس برگهاي روزگارم شيرين تويي. فرهاد باشم يا نباشم يك بيستون سرد و خالي درد دارم

 شكايت عشق نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از براي يار دلگير است بخوان شعرم كه شعرم در هوايت جان سپرد آخر ... فرياد

 چقدر عجيبه كه تا مريض نشي كسي برات گل نمي ياره تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كنه تا فرياد نكشي كسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري كسي تورو نمي بخشه

 به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده بودم

 روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند# همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند# ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند# گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند# آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند# عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند# خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد# عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد....

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 1:30 توسط رضا خداپناهنده|

زندگی را رنگ زدم

رنگش زد قلبم را شکست

                پس

هرگز نتوانی زندگی را بپیچونیی

ای عشق باور کن بی تو تنهام

                                           تو نباشی سرد دنیام

بزار آدما بدونن                        من عاشقم عاشقی رسوا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:28 توسط رضا خداپناهنده|

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 3:10 توسط رضا خداپناهنده|

دوباره قطره هاي اشك مسافرتصویرم را طرح مي زنند
دوباره دقيقه هايم هواي باريدن دارند
باز ياد آشناي تو به سراغم مي آيد.......نمي داني چقدر دلم مي خواهد كنارم باشي .....دوباره برايم بخواني.... ومن ا ز اين بي تابي رها شوم......... و باز به ياد بياورم كه عاشق بوده ام
آه....افسوس كه كوچه ها از طرح چشمانت تهي مانده اند...... كو چه هايي كه سالها بازي كرده اند كودكي هاي مرا در پيچ و تاب آفتاب سو خته شان.و حالا با قلب هاي سيماني براي بازگشت تو مي تپند
بگو چه كنم با پنجره هايي كه به يادت مي آورند......وآينه اي كه هر صبح از نگاهم تو را مي خواهد
چه بگويم به گلدان ها.....مگر مي شود به چشمان شكوفه ها دروغ گفت؟؟
مگر مي شود به دري كه با ضربان انتظار زنده است بگويي كه  نمي آيد
... مي دانم كه مي بيني مرا .......مي دانم نگاه نگرانت هميشه پشت سر مواظب من است
اما آيا مي بيني شبهايي را كه تا سپيده برايت اشك ريختم...آيا مي شنوي صداي فرو ريختن روح ام را در گرداب بي اعتمادي و ياس؟؟
از آن روز كه رفتي و چشمان آبي ات در تاريكي گور گم شد....از آن روز كه پرنده ها نخواندند و شاپرك ها مثل من سياه جامه شدند.....نمي داني چند بار نامت را صدا زده ام.....نمي داني چند بار در ماتم لبخند هايت بغض شدم ......باريدم.........اما از پا ننشستم تاقصه تمام نشود
چرا كه گفته بودي براي ماندن بهار بايد تنهايي هايمان را دوست بداريم.......بايد ابري باشيم اما بر كبود چترهاي بي تفاوت....بر دستان تهي از طرح نباريم
خوبم ....كاش بودي .....كاش بودي و براي غم هايم پناه مي شدي.....كاش بودي و براي قلب ترسانم همزبان مي شدي
با تو سرشار ترينم وبي تو باز همان پسرغمگين و بي كس ام كه عشق و اميدش را در پرده هاي لرزان اشك گم كرده است
تو را به جان همه ي آواز هاي مشتركمان
بيا امشب به يادم باش

حرف آخر :صد بار به سنگ کینه بستند مرا ... از خویش غریبانه گسستند مرا ... گفتند که بی ریا باید زیست ... آیینه شدم باز شکستند مرا ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:57 توسط رضا خداپناهنده|

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:37 توسط رضا خداپناهنده|

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:35 توسط رضا خداپناهنده|

دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش میرسی . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميكنه . دوستت دارم . به اندازي روت كه هيچوقت كم نميشه


گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

=======================

براي آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ، لازم نیست ثابت کنيم که طریق دیگران نادرست است . کسی که چنین می پندارد ، به گامهای خود نیز ایمان ندارد . (پائولو کوئلیو

=======================

عشق يعني خون دل يعني جفا عشق يعني درد و دل يعني صفا عشق يعني يك شهاب و يك سراب عشق يعني يك سلام و يك جواب عشق يعني يك نگاه و يك نياز عشق يعني عالمي راز و نياز

=======================

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي

=======================

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن

=======================

روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم

:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:33 توسط رضا خداپناهنده|

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستتدارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:32 توسط رضا خداپناهنده|

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! " ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود ...

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:23 توسط رضا خداپناهنده|

تو يک آدم مهربون، با کلاس،  با پرستيژ،  مرتب، فهميده، با شعور، جذاب، خوش تيپ، خوشکل، خوش زبون، خوش قيافه، با مرام و با فرهنگي مثل من ديده بودي؟؟؟
عزیزم به اندازه تمام سلول های بدنم دوستت دارم.
قربانت یه آبزی تک سلولی..
می دونید اولین بار که آدم حوا رو دید بهش چی گفت؟ گفت ایوووووووووو چه خانم با شخصیتی! با من ازدواج می کندنده؟
قلب من، دل من، خون تو رگهاي من، نفس من، جيگر من، خلاصه... همه وجودم درد مي‌كنه، بايد برم دكتر ببينم چرا اينطوري شدم!

 


بيا مثل دوتا كبوتر پر بكشيم بريم روي بلندترين درخت لونه كنيم... بعد تو تخم بذار، منم ميرم گوجه مي خرم يه املت توپ بزنيم تو رگ!
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:19 توسط رضا خداپناهنده|

آخرين تکه قلبم را به پروانه اي دادم که رنگ پرهايش سوي ديدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامي چيزهاي دور و برم پاکتر بود ، حتي آبي تر از حوض آبي كلبه ي تنهايي ام ...

کاش غرورم را که در پستوی سادگی ام پنهان بود می يافتی، اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم..
توی زندگیت هرگز اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه..
می دونی چرا دل به دلت دادم؟ به خاطر شباهتت به ماه ، با این تفاوت که ماه سه حرف داره ولی تو حرف نداری!
اگر بوي گلي را دوست نداري لا اقل شاخه هايش را نشكن ..
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:16 توسط رضا خداپناهنده|


مهم نيست كه چند بهار در كنار هم زندگي كنيم،مهم اين است كه يادمان باشد عمرمان كوتاه است .
در پايان زندگي،خيلي از ما خواهيم گفت:
كاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب به هم نگاه كنيم !
تا زماني كه به فردا اميدواري اقتدار ازان توست.انچه كه كرم ابريشم انرا پايان دنيا مي پندارد در نظر پروانه اغاز زندگيست

اي شمع آهسته بسوز كه شب دراز است ، اي اشك آهسته بريز كه غم زياد است

 


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:12 توسط رضا خداپناهنده|

 

من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام چشمه های گرم زندگی


به وسعت تمام چشمه های سرد خاموش


من گریه خواهم کرد


به وسعت عمر یک چشم


به وسعت نگاه طولانی یک عاشق


من گریه خواهم کرد


به وسعت تمام دریا های بی اب


به وسعت تمام زندگی های نا تمام


آیا جائی هست که با ریخته شدن اشکهای من لبریز نشود؟


آیا کسی هست که با اشکهایم دلتنگی هایم را بفهمد؟


آه ای خدای من!


آیا دل من نیز گریه کردن را فراموش خواهد کرد؟


آیا گریه نیز از من دوری خواهد گزید؟


افسوس که نمی دانم.....


و باز گریه و گریه و..........

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:7 توسط رضا خداپناهنده|

مرگ زیباترین هدیه خدا به بشر برای  فرار از سختی هاست البته برای افراد بی اراده
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:5 توسط رضا خداپناهنده|

يک روز

يک زمـــــان

يک مــکــان

بـــــا مـــــرگ  ,مــــيــــعــــاد خــــواهــــم داشــــت

کــــاش آن روز

آن زمـــــان 

آن مــــــکان

اکـــنــــون و ايـــنـــجـــا بـــــــــاشــــــــد

اي کــــــــــــــــاش ...!!! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:1 توسط رضا خداپناهنده|

همه می گویند ماه زیباست

اما ندیدم کسی بگوید آری او تنهاست

        تنهایی من همانند تنهایی ماه

       گم شد لای به لای غم ها در شب سیاه

دل من چون دل مهتاب پر خون

اما در ظاهر برای دلخوشی،گلگون

          عابران رهگذر شاد و خندان

            نور مهتاب مستشان کرده صد چندان

ای کاش کسی عبور می کرد از دل من

  تا که شاید بشود همدم من

          ای دل خونین نباش بی تاب

                دلش مانند توست این مهتاب

                چشم امید به فردای دگر می دوزم

     در غم تاریک دلم،

                 در

                   تب عشق 

                                    می سوزم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 1:0 توسط رضا خداپناهنده|

به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن لبها

                                                 در زمان گریستن قلبها

                                                                  و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی

و چه دشوار و طاقت فرساست

                            گذراندن روزهای تنهایی

                                                در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز

                                                                                     برایت اهمیت ندارد

اماچه شیرین است در خاموشی و خلوت

به حال خود گریستن

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:59 توسط رضا خداپناهنده|

کاش میشد با شقایق حرف زد کاش میشد آسمان را لمس کرد کاش میشد مثل یک غنچه شکفت کاش میشد

 زندگی را گرم کرد کاش میشد تا بباری مثل ابر کاش میشد سبز باشی چون درخت کاش میشد واژه واژه شعر

 شد کاش میشد از قفس آزاد شد کاش میشد عشق را تقسیم کرد کاش میشد عشق را تفسیر کرد کاش میشد

 شعر عشقی را سرود کاش میشد از لب دل گل ربود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:56 توسط رضا خداپناهنده|

زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:55 توسط رضا خداپناهنده|

امشب غريبانه در خلوت سراي تنهايي به دنبال پيك غم مي‌گردم، غافل از اينكه دلم پيك غم است،......

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:45 توسط رضا خداپناهنده|

گفتی شتاب رفتن من از برای توست ،آهسته تر برو که دلم زیر پای توست!

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته.............

گفت بنويس گفتم با چه بنويسم قلم ندارم گفت با استخوانت بنويس گفتم مركب ندارم با چه بنويسم گفت با خونت بنويس گفتم ورق ندارم بر روي چه بنويسم گفت بر روي قلبت بنويس گفتم چه بنويسم گفت بنويس دوست دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:43 توسط رضا خداپناهنده|

زندگي رو جشن بگير ... ديروز رفته است فردا شايد هرگز نيايد , تنها چيزي كه داری    همين لحظه هاست

عشق مثل آب ميمونه.....که ميتونی توي دستت قايمش کنی..آخرش يه روز دستت رو باز ميکنی ميبينی

نيست... قطره قطره چکيده بی انکه بفهمی.. اما دستت پر از خاطره است 

بچه ها شوخی شوخی به گنجشك‌ها سنگ ميزنند و آنها جدی جدی ميميرند... آدمها شوخی شوخی زخم ميزنند و قلبها جدی جدی ميشکنند... و تو شوخی شوخی لبخند ميزنی و من جدی جدی عاشق ميشوم.....

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او.............

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:40 توسط رضا خداپناهنده|

 ثانیه ها چه درد ناک میگذرند....

گاهی دلم میخواد اونقدر فصلهای زندگی ادامه داشته باشن ...تا بتونم تمام گمشده هام رو پیدا کنم...و گاهی اونقدر زندگی تیره و تار میشه که آرزو میکنم کاش زمین منو تو گرمای خودش جا بده....کاش میشد...با مداد رنگی به آفرینش رنگی زد و لحظات رو تغییری داد...دلم اونقدر تنگه که فکر میکنم باغها سنگ شدن ...و سنگها مثل حرفهای تلخ روح رو آزار میدن.....شیشه ها همه سیاه هستن....و آسمون به زمین افتاده.....و دیگه هیچ بهونه ای برای نوشتن از روی دلتنگی وجود نداره....افسوس از روزهای بی تو بودن....فریاد از روزهای سنگی....راستی میدونی...من ساعتم رو با نگاهت تنظیم میکنم...؟...و روی شاخه های چشمهات تاب می بندم؟....خدا کنه هیچ وقت برکه فکرم از ماهیهای یاد تو جدا نشه...کاش دیوار لبخندت رو برای من سد نکنی...بعضی وقتها اونقدر شادم که همه چیز و همه کس رو به شکل گل میبینم ...و بعضی وقتها اونقدر غمگین که حتی شقایقهایی رو که رو ایوان زندگی ام نشسته ان رو نمی بینم ...کاش سقف زندگی ام اونقدر پایین نمی اومد ...تا برای زیستن مرگ رو پله صعود نمی دیدم....تو دفتر خاطراتم ...تا اومدم نگاهت رو ترسیم کنم ...دفترم ورق خورد...و به آخر رسیدم....تو بگو...سهم من از بودن چیه ؟؟...

                                                      

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:14 توسط رضا خداپناهنده|

نمی دونم بگم تلخه یا شیرین این عصاره ی اعجاب انگیز عشق وقتی بیاد زیباست اما اگه اومدنش را فقط تو بدونی .... ای وای بیچاره دلم .... چه روزایی شب شد به امید یه نگاه معشوق. یه سلامه عشقوارانه. یه کلامه...... چه روزایی را به دوش کشیدم بدونه اینکه نتیجه ای حاصل شودم از عشق................ حالا تو اگه عاشقی و اگه اونم به تو عاشقه این ایام را در ازای هیچ چیز ندین قدر با هم بودن را بدونین اگه تو واقعا دوستش داری با هاش بمون و اگه میمونی مطمئن باش که اونم تو را دوست داره...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:7 توسط رضا خداپناهنده|

آن شیشه ی تر

       که در چشمانت

                  می شکنــــد

                       آب می شـــــود

بارانی از بلور...

آه

دلــــــم

بی تاب می شود

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:4 توسط رضا خداپناهنده|

"همیشه تو یه ارتفاعی از جو دیگه ابری وجود نداره ، اگه یه وقتی آسمون دلت ابری بود بدون به اندازه

کافی اوج نگرفتی."

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 21:2 توسط رضا خداپناهنده|

میگن :

             " عشق هرگز نمی میره،  یا مي مونه یا به تنفر تبدیل می شه. "

                                                                                آره؟

به نظر من درسته نظر شما دوست عزیز چیست؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط رضا خداپناهنده|

ای که چشمانت سرشار عاطفه است و دستانت شاخه های ترد محبت
مدتی هست ترا می بینم
که لبت غنچه پژمرده یک لبخند است
تو که خود روشنی سبز بهاران بودی
ز چه رو زرد شدی و چرا غنچه لبخند به لبهای تو پژمرده کنون
چه غمی زرد نمود است ترا ای سرسبز؟
تو که خود قلقلک جامعه ما بودی
ز چه رو می گریی
هان!نمی گویی هیچ؟
نکند می ترسی
آه شاید که کنار من و تو
گوش نامحرم هست
مصلحت نیست کسی حرف ترا گوش کند
می روم وقت دگر می آیم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:53 توسط رضا خداپناهنده|

عارف
به تو یاد دادم عاشق شدن را
و دلم خواست که از تو یاد بگیرم عاشق بودن را
و عاقبت به من آموختی که منطق عشق را نمی شناسد
پیشتر ها از خدا بی خبران می گفتند
که عشق منطق را نمی شناسد ، لعنت بر آنها
دستت را از من بگیر ، سرت را از روی شانه هایم بردار
عطر نفسهایت را از من دریغ کن و بگذار با غم خویش تنها بمانم
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:51 توسط رضا خداپناهنده|

نه عشق ونه تنفر

هیچکدام جوابی به من ندادند

تنها دوست داشتن است که گهگاه قلبم را بر می آشوبد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:47 توسط رضا خداپناهنده|

با سلام حضورکلیه بازدید کنندگان این وبلاگ از تمامی عزیزان خواهشمندیم کلیه نظرات و پیشنهادات خود را جهت هر چه بهتر شدن این وبلاگ در بخش نظرات به ما منعکس نماییند از تمامی عزیزان ممنونم
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 15:28 توسط رضا خداپناهنده|

چشم به احترام شما تموم میکنم ولی خواهشا خودتون رو معرفی کنید
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:6 توسط رضا خداپناهنده|

بعضی اوقات دلت میخواد فریاد بزنی ....   

ولی سکوت میکنی طوری که هیچ کس حتی خودت هم صدای دلت رو نشنوی ...

و چقدر این سکوت سنگینه ...

توی دنیای ما اگه کسی باهامون بد تا کرد.. اگه سرمون کلاه گذاشت

ونامرد بود باید مواظب این باشیم  که قرن۲۱ است البته که صداقت یا همون مردونگی  تو هر عصری نیازه..

بله ...رفاقت یا صداقت همیشه چیزه بدی نیست ولی رفاقت با سیاست مطمعنا بهتر خواهد بود در رفتار اجتماعی و اطرافیان تا از بروز بعضی سو تفاهم ها جلوگیری شود..

امااا تا جایی که من میدونم که برام پیش میاد  و یا رشته سیاست از دستم میره ..

 بیشترین جوابم تو این مسایل یه سکوت واقعا سنگین دارم  مثل  سنگینی یک فریااااااد در افق کوهستانی که صدایت بپیچد و آوایت  را خودت بشنوی از دل خویش یا اینکه همه بشنوند..عجب سکوتی!!

اری به بد ترین نحو از کسی جفا دیدم یا شکستم جای هیچ گله ای نمیذارم یا جوابی جز سکوتی خاموش.. و اینکه میدونی واقعا حتی حقت ضایع شده ..

نمیدونم شمای که اینو می خونین سکوت بهتره یاگله مندی و فریاد..؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 2:4 توسط رضا خداپناهنده|

ين پست رو هم باز از فرنوش داريم که خيلي ممنون ميشم خودشو معرفي کنه

گر به تلخي بر لب خاموش واري مي نشينم
گر به حسرت مي فزايم، يا به رنجي مي گشايم.
من ، من لبخنده ي روزان تلخ و دردناك بيدلي خلوت گزينم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:58 توسط رضا خداپناهنده|

      افسوس بر من که گوهر خودرا فشاندم در پای بتهایی که باید میشکستم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:54 توسط رضا خداپناهنده|

فرنوش خانوم نمی دونم اسم خودت یا هر چی لا قل یه آدرس ایمیل بده
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:51 توسط رضا خداپناهنده|

                  ای کاش  هرگز نمی دیدمت تا   که امروز غم نبودنت را بخورم

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:48 توسط رضا خداپناهنده|

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن اسانتر است.

 

 

من انی را میخواهم که به التماس الوده نباشد. شاید من عروسک کوکی یک تقدیر بودم

 

نمیدانم!!!

 

ولی هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود 

.

 که روحم چون بلور بر سنگترین سنگهای ستم کوبیدم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:47 توسط رضا خداپناهنده|

ابرها ماه را در خود فرو می گیرند

قطره های باران با فرو افتادن بر کف جاده ها می میرند

مسیلها در حال انفجارند

وبر فراز عشق ها

جغدی هو هو می کند . . .

می خوام دستامو بگیری . . .

پس کجایی ؟؟؟

منو با خودت ببر . . .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:41 توسط رضا خداپناهنده|

دلم برای تنهایی

دلم برای شادی امدنت و درد رفتنت

تنگ خواهد شد

و پس از مدتی دلم برای دلتنگی

برای دوست داشتن تو تنگ خواهد شد

برای ان نیمکت که برای همیشه خالی ماند

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:40 توسط رضا خداپناهنده|

فاصله

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:19 توسط رضا خداپناهنده|

سر سپرده

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:18 توسط رضا خداپناهنده|

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تو را دوست نداردکسی را که دوستت دارد تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد به رسم ایین هرگز به هم نمی رسید و این رنج است ظلم است......زندگی یعنی این.

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:17 توسط رضا خداپناهنده|

هیچگاه اخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشق و محبت و صمیمیت......امروز سالها از ان روز می گذرد ولی تو هرگز برنگشته ای صدایت در گوشم زمزمه می شود نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تورامی خواهم نه خیالت را.........

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:16 توسط رضا خداپناهنده|

ين پست رو هم باز از فرنوش داريم که خيلي ممنون ميشم خودشو معرفي کنه

اي ستاره ها مگر شما هم آگاهيد
از دورويي و جفاي ساكنان خاك
كه اين چنين به قلب اسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه هستو نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
لعنت خدا به من اگر به جز جفا
زين سپس به عاشقان با وف كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز ان جهان جاودان
روزني به سوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نمي رود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟؟
اي ستاره ها ستاره ها ستارها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:15 توسط رضا خداپناهنده|

 

سالها می گذرد و من از پنجره ی بیداری

کوچه ی یاد تو را می نگرم می پویم

و چنان آرامم که کسی فکر نکرد

زیر خاکستر آرامش من چه هیاهویی ست

عاشقی هم دردی ست

و من از لحظه ی دیدار تو می دانستم که به این درد شبی خواهم مرد.....

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:13 توسط رضا خداپناهنده|

این پست رو هم باز از فرنوش داریم که خیلی ممنون میشم خودشو معرفی کنه

اگه فاصله ها برداشته مي شد
هيچ كسي تو دنيا تنها نمي شد
اگه غروب پاييزكنار گذاشته مي شد
دلتنگي ديگه معنا نمي شد
اگه عصرهاي جمعه مثل روزهاي ديگه بود
ديگه كسي چشم به راهو منتظر نبود
اگه تمام گل هاي سرخ دنيا پژمرده مي شد
عشق هر كجاي عالم زير پا له مي شد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:7 توسط رضا خداپناهنده|

این پست رو هم باز از فرنوش داریم که خیلی ممنون میشم خودشو معرفی کنه

كاش مي شد ميون بارون دويد و از غصه دور شد
وقتي قاصدك مي يومد خبرهاي خوش مي اورد
كاش مي شد هر چي غم هست تو دنيا فصل خزون مي خشكيد
صداي محزون عشقو اون كه بايد مي شنيد
كاش پرهاي شاپركها هيچ وقت خشك نمي شد
ماهيهاي قرمز تنگها بعد از عيد بي رنگ نمي شد
كاش تو دنيا ادم بد پيدا نميشد
گلهاي باغ محبت هيچ وقت پرپر نميشد
كاش چراغ روشن عشق هيچ وقت سوسو نمي زد
قايق سفر كرده معشوق هيچ وقت پارو نمي زد

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط رضا خداپناهنده|

 

         کاش ستاره نبودم تا باران را هر شب کنار چشمهایم لمس نمی کردم

           کاش ستاره نبودم تا رفتن ماه را در اوج تنهایی نظاره نمی کردم

          کاش ستاره نبودم تا انتظار را نمی فهمیدم و برایم شبی جز سحر نبود

             وای کاش ستاره نبودم تا حتی یکبار هم شده با او قدم بزنم 

        افسوس که او همیشه روی زمین سیر می کند و من در آسمان خیالات ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 1:1 توسط رضا خداپناهنده|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


جاوا اسكریپت