|
شبی مست رفتم بر در خانه ای چشم مستم خیره شد بر ویرانه ای دیدم ، وای صحنه چه صحنه بیگانه ای پدری کور و فلج افتاده در خانه ای مادری مات و پریشان کنج ویرانه ای برادری از سوز سرما می گزد دندان بر لب دختری عشق و حال با بیگانه ای قسم خوردم دیگر این مست نروم بر در خانه ای تا نبینم دختری عصمت فروش ، بهر نان خانه ای + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 21:58 توسط رضا خداپناهنده |
|